بادِ فرشته‌گون؛ بادِ دیوگون
در حاشیه‌ی داستان «اگر بادی که آمده، بگذارد» نوشته‌ی تیمور آقامحمدی
پرویز شیشه‌گران


داستان «اگر بادی که آمده، بگذارد»، با طرحی ساده خواننده را وارد ساختاری مبهم و سئوال‌برانگیز می‌کند؛ مردی به‌هم‌راه زن و دخترش سوار بر ماشین وارد جاده‌ای می‌شود. به‌خاطر خرید قرص مسکن برای سردرد زن‌اش و خواسته‌ی دخترش برای خرید نقشه در جای‌گاه سوختی توقف می‌کند. وارد فروش‌گاِه جای‌گاه می‌شود. فروشنده در فروش‌گاه نیست. درعوض دو مرد ـ لاغر و چاق ـ روی صندلی پشت میزهای جلوی ویترین نشسته‌اند و مشغول گفت‌وگو درباره‌ی زنی هستند. مرد گفت‌وگوی آن‌ها را می‌شنود، ولی وارد آن نمی‌شود. و در آخر بدون خرید قرص مسکن و نقشه به ماشین برمی‌گردد. دستی را می‌کشد و درحالی‌که دست سرد زن‌اش را در دست دارد حرکت می‌کند. راوی ـ مرد ـ چون دوربین فیلم‌برداری تنها به ضبط تصویرهایی که از کادر چشم‌هایش می‌گذرد، بسنده می‌کند و چیزی اضافه نمی‌گیرد. چشم‌هایی که با باد هم‌راه می‌شود در کنار جاده و جای‌گاهی برای بردن لحظاتی که در آن‌جا جاری‌ست. باد در عنوان داستان و شروع و پایان آن حس بردن را به خواننده القا می‌کند. لحظه‌ای می‌آید و لحظه‌ای بعد می‌رود. هم‌چون راوی که لحظه‌ای وارد فروش‌گاه می‌شود و ماجرای دو مرد را با باد هم‌چون آمدن با خود می‌برد. باد در شکل و گونه‌ی اساطیری‌اش هم می‌تواند نوید وزیدن و جشن و سرور یا نگه‌بان فرشته‌گون باشد. و هم برعکس نشانه‌ی ویرانی و نابودی و دیوگون. در این داستان راوی نقش بادی را عمل می‌کند که برای لحظه‌ای در مکانی که با ماشین و مصرف (زندگی امروزی که اسیر آن شده و گذشته و سنت‌های خود را از یاد برده) سروکار دارد، وارد می شود و گذشته‌ی دو مرد را که در زمان اکنونی در حال عبور از آن هستند با خود برای خواننده به ارمغان می‌آورد. مردانی که در مکانی توقف کرده‌اند که جای‌گاه سوخت‌گیری ماشین‌هاست و در مکانی به گذشته می‌پردازند که ماشین‌ها در آن‌جا تغذیه می‌کنند و جز کلاغ و بیابان و وانتی چیز دیگری در آن‌جا نیست. آن‌ها درواقع در آن مکان و در گذشته‌ی خود متوقف شده‌اند و با دست‌وپازدن می‌خواهند از آن عبور کنند. گذشته‌ای که پر از شجاعت، از خودگذشته‌گی، درد و رنج و زخم و خون و شهادت بوده و اکنونی که پر از مصرف و ماشین و اسارت‌های ماشینی است. برای همین نمی‌توانند خبر پیداشدن جنازه‌ی هم‌رزم‌شان را برای همسرش ببرند. برای همین دل‌بسته شده‌اند و برای همین باهم جروبحث می‌کنند. چراکه اسیر زمانه‌ی حال و اکنونی شده‌اند. برای آن دو مرد زمانه‌ی اکنونی و حالی که درآن واقع اند، نقش همان باد دیوگونه و ویران‌گر را بازی می‌کند که گذشته را با خود برده است و یا آن را کاملاً ویران کرده و آن‌ها در توقف‌گاهی ماشینی در جست‌وجوی راه گریز یا عبوری هستند. بدون آن‌که بدانند اسیر زمانه‌ی اکنونی و حال هستند که چون زنجیر به دست‌وپای آن‌ها پیچیده است و راوی برای لحظه‌ای چون بادی فرشته‌گون وارد می‌شود. چراکه خود اسیر گذشته و زمانه‌ی اکنونی نیست. چراکه وارد جاده‌ای شده است که (نسل امروزی؛ دخترش) نگران گم‌گشته‌گی در آن است و زن‌اش نگران ازدست‌دادن اوست در این راه، اما او نگران ازدست‌دادن‌ها و گم‌گشته‌گی نیست، چراکه در جاده‌ای قرار دارد و راهی که توقف در آن برای او معنا ندارد. و روایت گذشته و حال آن دو مرد را برای لحظانی جلوی چشم‌های خواننده به تصویر می‌کشد. تصویرهایی که برای خواننده سئوال‌برانگیز و مبهم جلوه می‌کنند. و این خاصیت باد است که هرچیز را دربرمی‌گیرد هم‌چون راوی داستان که وقتی وارد جای‌گاه می‌شود، با باد هم‌راه می‌شود و همه‌چیز را؛ نیسان وانت، کلاغ، متصدی جای‌گاه، فروش‌گاه، دو مرد، جاده را جلوی چشم خواننده می‌گذارد و گفت‌وگوهای دو مرد و تصویرهایی که از آن ایجاد می‌شود را همان‌گونه که است مقابل چشم‌های خواننده قرار می‌دهد و این خواننده است که این تصویرهای پازل‌گونه را در کنار هم باید بچیند تا شکل مناسب آن را پیدا کند. البته اگر باد بگذارد.