هم‌صدا با حلق اسماعيل


کسی به جنگ نخواهد رفت
مسعود دياني ـ قم

ـ «کسی به جنگ نخواهد رفت. زمان، زمانه‌ی سابق نیست»
پدربزرگ چنین می‌گفت، پدربزرگ منافق نیست
سکوت، بغض شد و پیچید، میانِ تُنگیِ قلیان‌اش
صدای قُل‌قُلِ قلیان هست، صدای نم‌نمِ هق‌هق نیست
سکوت، اشک شد و جاری میان چشمِ عروس‌اش شد
عروسِ بیوه‌ی باباجان، که اهلِ شکوه و نق‌نق نیست
دوباره مادرِ بی‌چاره، نشست و گیج شد و مبهوت
موافق است! مخالف نیست! مخالف است! موافق نیست!
سکوت، قاب شد و لب‌خند، شهیدِ تازه‌جوانی شد
پدربزرگ چرا دق کرد؟! پدر که آینه‌ی دق نیست!
«نفاق و غصب و تبانی هست! نگو که نیست! گرانی هست!
نشانه هست! نشانی هست! نیاز حجت و منطق نیست»
جواب ساده و کافی بود: «شنیده‌ایم زِ بی‌بی‌سی»
ـ «شما چرا پدرم!؟ مؤمن، که بوقِ کافر و فاسق نیست»
جوانِ مسجدی ِ پُرشور، مثالِ طلحه برایش زد
پدربزرگ، منافق شد! دل‌اش مطیعِ حقایق نیست
ـ «خدا به‌خیر کند آقا! پسر، شهید و پدر، ... افسوس!
خودِ شهید لیاقت داشت، پدر، دریغ که لایق نیست!
در انقلاب، کتک خورده؟! شهید داده که داده! به [...]!
ملاک حال همین آقاست! به افتخار و سوابق نیست ...»
*
سرم به کار خودم مشغول، به علم و عشق و هنر! ول کن!
مزخرفات! جدل! دعوا! بگو که حیف دقایق نیست!؟
نگاه عکس به من خیره، شبیه چاییِ باباجان:
گرفته، تلخ، سیه، سنگین، سکوت کرده و ناطق نیست
... سکوت رود شد و بی‌سیم، خروشِ موجِ تو را آورد:
«در این محاصره نیرویی، برای حفظِ مناطق نیست ...»
سکوت، صخره شد و حاجی، شکست موج کلام‌ات را:
«به جان فاطمه‌ی زهرا، شکست در سر عاشق نیست»
*
... و شهر حفظ شد و حالا، فضای سبز قشنگی هست
که داغِ چند شقایق هست! که اسمِ چند شقایق نیست!
«تو علم و عشق و هنر داری، برای جنگ جگر داری
تو که سکوت! تو که فریاد! نگو که چشمِ تو صادق نیست
نهنگ ساحلی بابا! کلک نزن پسرم! برخیز!
مسیر غرق‌شدن در عشق، به جز شکستن قایق نیست»
*
و غرب، شادیِ فرداهاست، کتاب‌ها همه می‌گویند
طلوعِ مشرقیِ خورشید، ز مغرب است ز مشرق نیست.

... که نمیرد
علی داوودی ـ تهران
به سال‌های پُراندوه همسران مفقودین

نگاه منتظرش، مانده رو به در ... كه نمیرد
دلی شكسته و چشمی همیشه تر ... كه نمیرد
و هر نفس‌ ـ غزلی در گلو‌ ـ‌ به ش‍ِكوه نشسته
ترانه‌ای ز خدا می‌كند ز بر ... كه نمیرد
چه آسمان بزرگی است در حوالیِ غ‍ُربت
به میله‌های قفس، بسته بال و پر ... كه نمیرد
نگاه منتظرش مانده رو به ما، به خیابان
و س‍ُرفه می‌زند و سرفه، آن‌قدر كه نمیرد
نه فكه و نه شلمچه، نه كربلا، نه دوكوهه
میان این‌همه جان می‌دهد پدر ... كه نمیرد
تحمل تو مرا ك‍ُشت ای شهیدِ مكر‌ّر
به پای ماندن‌ات این دل نهاده سر كه نمیرد
دلم گرفته از این برزخِ همیشه دویدن
نه آن جگر كه نماند، نه آن هنر كه نمیرد
٭
نگاه منتظرش ماند و... در دوباره به‌هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر كه نمیرد
چه ذره‌ذره دلم می‌دود به کندنِ جانی
به پای عشق نخواهد رسید، هركه نمیرد
نگاه منتظرش ماند و... كاش بارانی!
دلی شكسته و قلبی همیشه ت‍َر ... كه نمیرد

فصل جنون
خلیل عمرانی ـ بندر دیر

شیون انگیخته در پشت زبان‌ها، آتش
دردِ نان ریخته در ساغر جان‌ها آتش
آتشین تاخته بر خلوت دل‌ها، اندوه
غربت اندوخته در باغ نهان‌ها، آتش
فصل افسوس و عطش، سفره‌ی بی‌نان کم نیست
نان مردم شده در خالی خوان‌ها، آتش
و پس از هشت شقایق، نفسی باز افسوس
سایه انداخته بر تاب و توان‌ها آتش
زخم‌ها باز نمکسودترین می‌سوزند
بس که سر می‌زند از زخم زبان‌ها، آتش
کاشکی فصل دل‌انگیز جنون برمی‌گشت
تا بگیرد دل این تفرقه‌خوان‌ها آتش

حجله‌ی مين
مهدي قاسمي ـ کنگاور
تقديم به تمامي شهيدان جاويدالاثر

سلام عبدالحسين!
حال همه‌ی ما مثل هم است
ملالي نيست جز اين‌كه
از چشم‌هاي خود خجالت مي‌كشيم
وقتي كه از پشت چشم‌هاي تو زندگي را مي‌نگريم
*
چه‌قدر كوتاه و باشكوه
قدم زدي دنيا را
تنها با چند گام استوار
از خانه به خيابان انقلاب
از خيابان به خط مقدم
و از خط مقدم با يك قدم به ...
نه!
دست دراز كردي و خدا دستت را گرفت
راستي نگفتي بوسيدن آسمان چه طعمي دارد؟
قاصدكي مي‌گفت:
شب عروسي‌ات
شعله‌ها در آتش‌بازي منور مي‌رقصيدند
ستاره‌ها كف مي‌زدند و فرومي‌ريختند
كه تو
سرمست و عاشقانه
در حجله‌ی مين خوابيده‌اي
عروسي‌ات با آسمان مبارك! عبدالحسين!
راستي خبرت بدهم
واپسين هنگامه‌ی رفتن‌ات
در هياهوي اسپند و اشك و بوي قرآن
فرشته‌اي
با كاسه‌اي از كوثر بدرقه‌ات كرد
يعني:
قرار نيست تشنه برگردي
اما
بعد از تو
به نرگسِ گل‌دان‌ات مي‌گوييم رقيه
طفلك از بي‌آبي و بي‌تابي مُرد
مادر هر پنج‌شنبه سراغ‌ات را
از امام‌زاده ابراهيم مي‌گيرد
در گوش ضريح مي‌نالد:
پسرم در راه كربلا گُم شده
اسم‌اش عبدالحسين است و عاشق اباالفضل(ع)
پوتين نداشت
كتاني مدرسه‌اش را پوشيده بود
و جيب پيراهن خاك‌خورده‌اش
پُر بود
از عطر كميل و توسل
لااقل يك‌شب به خواب‌هاي شكسته‌اش سري بزن
و بگو كه با جریيل و حاج‌همت هم‌خانه‌اي
تا شايد
كمي آسوده‌تر بخوابد
تا يادم نرفته است بنويسم
در سطرهاي عجول نامه‌ی آخرت
سفارش كردي
كنار نخلستان، خاك را سرفراز ميزباني‌ات كنيم
اما حتا استخوان‌هايت پيدا نشد
تا مادر
مهره‌ی چشمان‌اش را
از پيچ جاده باز كند
شايد روزي
با خاك اندام‌ات
پلي بسازند روي اروند
تا ما به كربلا برويم
پس، به اميد ديدار
ديگر صحبتي نيست
سلام ما را به خدا برسان!
خداحافظ!

ابر باران‌زاد
بهروز یاسمی
برای شهید محمد جهان‌آرا

ای شبیخون‌خورده! ای جانانه مرد!
دیدی اندوه تو با مردم چه کرد؟!
رد پایت را ز ساحل می‌برند
دست شوم بادهای هرزه‌گرد
بوی سهراب و سیاوش می‌دهد
کوچه‌های شهر، این هم‌زاد درد
جز لهیب زخم‌های خون‌چکان
زینت جان‌ات مباد ای هم‌نبرد!
ای سراپای نگاه‌ات شعله‌ور!
مثل تندر مثل برق آتش‌نورد
جز شلال گیسوان نخل‌ها
رود دیگر در غم‌ات شیون نکرد
بی‌تو این‌جا بوی غربت می‌دهد
ای شبیخون‌خورده‌! ای جانانه مرد!
ابر باران‌زاد! بر دریا ببار!
باد توفان‌خیز! در صحرا بگرد!

و اینک رنج هجرت
محمد جبرییلی

در این شب‌ها نمی‌پرسد کسی از راز شب‌بوها
نمی‌گیرد سراغ از عالم ناب فراسوها
چه بکر و ناب مانده باغ ریحان‌های بالادست
و بوی شوکران پیچیده در این برج و باروها
چه دور افتاده‌ایم از چشمه‌سار روشن تجرید
و چه آسوده می‌نوشیم از مرداب زالوها
و اینک رنج هجرت از زمین گم می‌شود حتا
فرومی‌ریزد از آفاق، پرواز پرستوها
چه‌گونه ای مهاجر! می‌روی از این‌همه کوچه
در این فصلی که پای کوچ افتاد از تکاپوها؟
خوشا پرواز دوشین شقایق‌های معراجی
که با بال سحر رفتند تا اوج فراسوها

مثل آتشفشان برف‌آلود
به پیر دیر آوا؛ محمدرضا لطفی
امید مهدی‌نژاد ـ تهران
پیرِ چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را
سازِ صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزاردستان را
مثل آن بادها که می‌مویند، مثل این بیدها که می‌گریند
ابرها، هم‌نوای آوازش می‌گشایند بندِ باران را
با دل داغ و ریش و موی سپید، مثل آتشفشانِ برف‌آلود
پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را
*
می‌شناسی اگر ببینی‌مان، ما: همان باهمانِ هم‌پیمان
ما همانیم، بی‌وفا نشدیم، نشکستیم این نمکدان را
یادت از ما مگر نمی‌آید؟ ما: هما‌ن‌ها که پیش از این بودیم
همه بودیم، یک‌زبان، یک‌دل، رمه بودیم بانگ چوپان را
بعضی از جاده‌ها کویر شدند، شب‌نوردان بهانه‌گیر شدند
هرچه مضراب روی تار نشست، حزن را نغمه بست و حرمان را
در حجاز و عراق می‌خواندند، وصلِ ما را فراق می‌خواندند
ماندگان در وحل نفهمیدند، حالِ ما راهیان توفان را
تو نبودی و خاک می‌بلعید خون گرم برادرانم را
آن‌چنانی که کشتِ تشنهٔ آب نوبرِ قطره‌های باران را
تو نبودی و تیر و ترکش بود، خون و خنجر، تفنگ و آتش بود
چنگ و دندان سلاحِ یاران شد، پاسبانی کتاب و میزان را
*
پیر چنگی! امید نومیدان! یادت از ما مگر نمی‌آید
که بر آتش نهاده‌ایم امشب جگر چاک‌چاکِ بریان را
خاطرِ شهر از صدا خالی‌ست، از صداهای آشنا خالی‌ست
پر کن از نغمه‌های چاووشی گوشِ بی‌هوشِ این خیابان را
ردپاهای مانده بر جا را بادهای بی‌آبرو شستند
دل به پیرانِ خرد و خسته مبند، اذنِ خواندن بده جوانان را...
دیگران یا خموشِ پرهیزند، یا نواخوانِ مرگِ شبدیزند
تو بخوان زخم‌های مردم را، غم نان را و درد ایمان را
*
چند از این خستگی و خاموشی، پیر چنگی! بزن، که چاووشی
راه فریاد در گلو باز است، بار دیگر سرود «ایران» را...