ترازوی نقد
افتاء با کراوات سفید
مهدي فاطمي صدر


نشریه را کاظم رستمی داده بود؛ با این شرط که بخوانم‌اش. گفتم: حوصله ندارم. دست آخر بر تورق پیش از بایگانی توافق کردیم. عصر در خانه‌ی والدین، باتری رایانه‌ام ته کشیده بود و کاری نداشتم و نشسته بودم به تورق؛ شماره‌ی چهارم دوماه‌نامه‌ی «هابیل»؛ پرونده‌ی امر جنسی.
مقاله‌ی دکتر ابراهیم فیاض را کامل خواندم. فقراتی تأمل‌برانگیز داشت و عباراتی که کم‌تر به این صراحت از ایشان شنیده می‌شد: «متأسفانه فقه موجود ما ضدسکس است و با این مقوله به صورت پیچیده و سخت برخورد می‌کند. اصلاً مگر ما باب تزاحم در عمل نداریم؟ آقایان فقها بگویند اگر جوانی زنا کند و بعد احساس گناه کند بدتر است یا آن‌که زنا نکند ولی بی‌دین شود؟»
این همان رویه‌ای بود که همه‌ی جامعه‌شناس‌های مسلمان را کمابیش مبتلای به آن می‌دانم؛ این‌که در نسبتی مبهم با شاکله‌ی علم دین در حال بازتولید سازمان اِفتای مدرنی مبتنی بر علوم انسانی هستند، و جاده‌ی الحاد علمی را بر زمین حیات مسلمین می‌کوبند.
البته تفاوت استاد ابراهیم فیاض با برخی نویسنده‌های آن پرونده این بود که او مبتنی بر درکی کامل از علوم انسانی و پس از سال‌ها حضور در حوزه‌های علمیه و از سرِ درد دچار این اشتباه بود، و سایرین از سر تفنن به تخطئه‌ی عمل‌کرد حوزه و حکومت و لگدزدن به باورهای بچه‌مسلمان‌ها مشغول بودند و با سرِهم‌کردن سطرهایی مشهورات در حال استحسان‌ عرفی بدل از استنباط شرعی بودند.
شب در راه بازگشت به قم به این می‌اندیشیدم که تفاوت حوزه و دانش‌گاه همین درد دین و تعهد به تدین خلق است؛ که وقتی مفقود شد نتیجه می‌گیری که حمیت متشرعین در اقامه‌ی امر حجاب برآیند بی‌درکی آن‌ها از امر دین و فرهنگ و زمانه است و نسخه می‌پیچی که اهل اسلام به اجرای احکام فردی بسنده کنند و اجرای احکام اجتماعی را رها کنند، و هنوز تصور می‌کنی که سکولاریسم شاخ دارد و ول‌انگاری نام شهری در چین است.
ابتدای خیابان پهن منتها به پایانه‌ی شهید کلانتری خلوت بود. خودرویی کنار ایستاده بود و خانمی روی جدول نشسته بود و روسری او روی شانه‌اش بود. به اشاره‌ی من اعتنايی نکرد؛ شاید مست بود.
نفرات داخل پیدا نبودند و جوانی آن طرف خودرو ایستاده بود. جلو رفتم. سن چندانی نداشت، هیکل‌اش اما درشت بود و کراوات سفید بی‌ربطی زده بود. به ذهن‌ام رسید که میهمان‌های مجلس عروسی هستند. گفتم از آن خانم بخواهد که حجاب‌اش را اصلاح کند. با لحن بدی پرسید: شما؟
شاید تصورش این بود که تذکر به رعایت حجاب فقط منحصر به پلیس است و به دیگران ربطی ندارد. من اما افسر پلیس نبودم؛ طلبه بودم و وظیفه‌ی ذاتی‌ام اقتضا می‌کرد که نقض شرع را تذکر دهم. همین را به او گفتم؛ فقط تشکر کرد.
کار من تمام شده بود. به سوی پایانه به راه افتادم. این یعنی خیلی اوقات آدم‌ها آن‌چه باید را می‌دانند، اما علاقه‌ای به عمل ندارند؛ این، پایان مراتب تعامل نرم و آغاز حرکت در مراتب برخورد سخت است.
اندکی مانده به پایانه، صدای تند موسیقی و هیاهوی کسانی از پشت سر می‌آمد. از کنارم که رد شدند، همان جماعت بودند که از پنجره‌های خودرو بیرون زده بودند و فریادهای تمسخرآمیز می‌کشیدند.
ذوق کرده بودند که حجاب برداشته‌اند و عربده کشیده‌اند و پلیس در خیابان نبود و آن آخوند جوان هم حریف‌شان نشد؛ ملتفت نبودند که بدمستی‌شان آب بسته بود به نظریات مدرن جامعه‌شناس‌های مسلمان، و صبح نشده نقضیه‌ی عینی همه‌ی پرونده‌ی عصر را کف دست او نهاده بودند ...‌
نقل از: سايت «رجانيوز»