دخيل بر ضريح شهيدان*
حسن ابراهيم‌زاده

منزل اول
«در این هنگام بر من واجب آمده که راه‌های حق و نجات را با نشانه‌های روشن و با دلیل‌های واضح بر شما بیان کنم، هرچند از گردن‌کشان و یاغیان اهل بدعت خائف و ترسان‌م.»1
این جمله را «باب‌الائمه» علامه‌ي مجلسی(ره) درست در زمانی می‌نویسد که عهده‌دار مقام «شیخ‌الاسلام»ی امپراتوری عظیم صفویه است. این حرکت علامه پس از هجرت‌های ماندگار محقق کرکی و پدر شیخ بهایی و شیخ حر عاملی و... و تبیین تشیع ناب صورت می‌گیرد که هنوز قزلباشان کلاه‌سرخ صوفیه بر مسند قدرت تکیه زده و تنها در اصفهان 21 زاویه و خانقاه را در کنار حوزه‌های علمیه برپا کرده‌اند و به ترویج تفکر صوفیه می‌پردازند.
علامه‌ي مجلسی در چنین فضایی به جمع‌آوری کتاب‌های تشیع می‌پردازد و نسخه‌نویسی از «کتب اربعه شیعه» را یکی از وظایف طلاب برمی‌شمارد تا فرهنگ ناب تشیع، زنده به دست نسل آینده برسد. علامه پس از بیان این وضعیت خاص خود، شجاعانه، حتا در دربار، به نقد تفکر صوفیانی می‌پردازد که در حلقه‌ي نخست اطرافیان شاهان صفویه بودند و آن‌گاه از تفکر صوفیان و مرز بین دیدگاه‌های آنان با تشیع ناب چنین سخن می‌راند: «اینک من به طور اجمال برای شما می‌نویسم و بیان می‌کنم چیزهایی را که برای خودم از اصول مذهب به وسیله‌ي اخبار کثیره‌ي متواتره، ظاهر شده است تا گم‌راه نشوید و به خدعه‌ها و فریب‌ها و غرورهای صوفیه فریب داده نشوید و حجت خدا را بر شما تمام می‌کنم.»2
حرکت اصیل علمای شیعه در طول تاریخ، حرکتی نورانی و متصل به‌هم‌ است که در راستای حرکتی پویا و زنده و رو به جلو، می‌توان آن را به تصویر کشید؛ به‌گونه‌ای كه به جرأت می‌توان گفت سنگ بنايی که کلینی(ره) آن را بنا نهاد، امام‌خمینی(ره) آن را به پایان رساند و بی‌شک اگر امام راحل، این شورگستر عصر کنونی که پوزه‌ي شاهان و فراعنه‌ي عصر خویش را به خاک مالید، در عصری از عصرهای دیگر حضور داشت، بنا به اقتضای زمان و ادای تکلیف، راهی جز راه آن بزرگان سلف را نمی‌پیمود و حرکتی جز حرکت آن بزرگان را آغاز و به انجام نمی‌رساند. هم‌آن‌گونه که خود نیز به این نکته اشاره کرده است.3
از هم‌اين روی امام راحل(ره) در نقد نگاه کسانی که با خلط بین مفاهیم و عدم شناخت درست از حرکت اصیل عالمان شیعه که ریشه در عدم رجوع این افراد به منابع اصیل تاریخی دارد و با تأثیرپذیری از غیر اهل فن به ساحت بزرگان توهین می‌کنند، به دفاع از حریم عالمان شیعه برمی‌خیزد و می‌فرماید:
«این‌ها آخوند درباری نبودند. این اشتباهی است که بعضی نویسنده‌گان ما می‌کنند. اطرافیان سلاطین، این آقایان بودند. این‌ها اغراض سیاسی داشتند، اغراض دینی داشتند، نباید یک کسی تا به گوش‌ش خورد که مثلاً مجلسی(ره)، محقق ثانی(ره)، نمی‌دانم شیخ بهایی(ره) با این‌ها روابط داشتند و می‌رفتند سراغ این‌ها هم‌راهی‌شان می‌کردند، خیال کند که این‌ها مانده بودند برای جاه و ـ عرض کنم ـ عزت، و احتیاج داشتند به این‌که سلطان‌حسین و شاه‌عباس به آن‌ها عنایتی بکنند. این حرف‌ها نبوده در کار. آن‌ها گذشت کردند، یک گذشت نفسانی کرده‌اند برای این‌که این مذهب را به‌وسیله‌ي آن‌ها، به دست آن‌ها ترویج کنند.»4
برخورد گزینشی با تاریخ، عدم مراجعه به کتب اصیل، عدم عرضه‌ي دریافت‌ها به بزرگان علم و سوارشدن بر موج احساسات و جوانی، در کنار جوگیرشدن با تشویق‌های کسانی که هرگز با تشیع و آموزه‌های حوزه‌های نور آشتی نکردند، پی‌آمدی جز خلط‌کردن و گام‌نهادن در مسیر قداست‌شکنی و قداست‌زدایی نداشته و ندارد. از یاد نبریم اگر مجاهدت‌های نفسانی بزرگان شیعه نبود، هرگز امروز تفکر ناب تشیع بر این سرزمین حکم‌فرما نبود و هرگز حماسه‌ای به نام حماسه‌ي خمینی(ره) و یاران‌ش رقم نمی‌خورد و چه بسا امروز دفتر سردبیرها و اتاق تحریریه‌ها، به جای پُربودن از عطر کلام اهل‌بیت(ع)، آکنده از افیون و ابتذال صوفیان و توده‌ای‌ها و بهايیان و... بود. کسانی که به ساده‌گی و بدون هیچ دقتی، حتا فرق بین عالم «سنتی» با عالم «سنت‌گرا» و عالم «متحجر» با آخوند «درباری» را نمی‌دانند و همه را با عینک بدبینی می‌نگرند، سرانجامی جز بی‌توفیقی و گرفتارآمدن در چنبره‌ي مخالفان اسلام و انقلاب پیش روی نخواند داشت.
بی‌شک آن‌چه موجب شده است که امروز ضریح شهیدان بوییدنی و بوسیدنی شود، برخورد عالمانه‌ي آنان با تاریخ تشیع و مشی مؤدبانه‌ي آنان با عالمان و بزرگان تشیع است که این سیره و سلوک را از امام شهیدان به ارث برده بودند؛ امامی که هرگز اجازه نداد در مقابل او نام مرجع بزرگی را، حتا اگر مخالف مشی سیاسی او باشد، با بی‌احترامی ببرند؛ چرا که از منظر او توهین به ساحت مقدس عالمان شیعه، موجب «قطع ولایت» می‌شود.

منزل دوم
امام راحل که نهضت‌ش را در عصر عاشورای 1342 و در جمع عزاداران در مدرسه‌ي فیضیه آغاز کرد، در بهمن 1341 در واکنش به رفراندوم تشریفاتی شاه، با برزبان‌آوردن کلام امام‌حسین(ع) خط‌مشی حرکت عاشورایی انقلاب را چنین تبیین کرده و فریاد برآورد: «با ما معامله‌ي برده‌گان قرون وسطا را می‌کنند! به خدای متعال، من این زنده‌گی را نمی‌خواهم. انی لا اری الموت الا السعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما.»5 امام راحل، پیروزی انقلاب را مدیون حرکت امام‌حسین(ع) می‌دانست و به صراحت فرمود: «این را باید همه‌ي گوینده‌گان توجه بکنند و ما باید همه متوجه این معنا باشیم که اگر قیام حضرت سیدالشهداء(ع) نبود، امروز نمی‌توانستیم پیروز شویم».6 امام‌خمینی(ره) گفت‌مان عاشورا را تنها گفت‌مان پیروزبخش به شمار می‌آورد و زنده‌بودن انقلاب را به زنده‌نگه‌داشتن محرم و صفر مرتبط می‌دانست و هرگز از ادبیات عاشورایی خود دست برنداشت. پیام امام به امت، درباره‌ي پذیرش قطع‌نامه، اگر بیش از دیگر پیام‌های ایشان، بوی عاشورایی نداشت، کم‌تر از آن‌ها نبود. در این پیام بود که امام مزار شهیدان را قبله‌گاه دل‌سوخته‌گان و عارفان و عاشقان دانستند و راهی نو را فراروی راهیان نور در آینده و در پاس‌داشت از عاشورا و مکتب عاشورا به عنوان حافظ اصلی اسلام و انقلاب نشان دادند. بی‌شک عاشورای امام، عاشورای سوگ و حماسه و پیام بود و هم‌اين تفاوت عاشورای امام با عاشوراهای دیگر تا قبل از قیام پانزده‌م خرداد 42 بود که کاخ ظالمان و زرسالاران جهان را به لرزه درآورد. از این‌رو امام هم‌واره بر این امر مواظبت داشتند تا این عاشورا تحریف نشود و برای تحت شعاع قرارنگرفتن عاشورای سوگ در میان شعارهای عاشورای حماسه و پیام، خود در هر محرم به سوگ می‌نشستند و حتا اجازه‌ي صرف نذورات سوگ‌واری در ایام عزاداری را در غیر آن ندادند. در باور امام، گریه و عزاداری برای امام‌حسین(ع) و شهیدان حق، جزء لاینفک عاشورای حقیقی است و باید شیعیان به هم‌آن روش سنتی، سینه‌زنی و نوحه‌خوانی کنند و در اماکن متبرکه حاضر شوند.
از یاد نبریم در هنگام دفاع‌مقدس، بودند افراد و جریان‌هایی که با نادیده‌گرفتن این فرمان امام که «جنگ در رأس همه‌ي امور است» هم‌واره به انتقاد از وضعیت جنگ و اختلاف‌افکنی و نوشتن مقاله بر علیه فرمان‌دهان و بزرگ‌نمایی ضعف‌ها می‌پرداختند و در کنار این حاشیه‌روی‌ها و آب به آسیاب دشمنان ریختن، خود را عقل کل و نوگرا و نواندیش معرفی و خواستار مبارزه با سنت‌های عزاداری و سینه‌زنی می‌شدند و این‌گونه عزاداری‌ها را ساخته و پرداخته‌ي دربار صفویه و غیره برمی‌شمردند و سرانجام از مسیر ولایت جدا شدند و تاوان کج‌فهمی‌های خود را دادند.
مهدی هاشمی معدوم، که با دوستان‌ش در مقابل حماسه‌ي دفاع‌مقدس نگرشی کاملاً نتیجه‌خواهانه و ملموس را دنبال می‌کردند و سرانجام هم‌اين تفکر خود را به قائم‌مقام وقت ره‌بری انتقال دادند، درباره‌ي نوع نگرش به عزاداری مطالبی را بر زبان می‌راند که متأسفانه این روزها و درست در «جنگ فرهنگی» آن را از زبان و قلم برخی می‌شنویم. مهدی هاشمی می‌گوید: «عزاداری حضرت حسین(ع)، این را هم، ما نه این که اصل‌ش را منکر شویم، می‌گفتیم که بالاخره این یک سنت است و این سنت در زمان صفویه اختراع شده و آن زمان هم چون که جنگ بین صفویه و دولت عثمانی وجود داشته، دولت صفویه نمی‌خواسته اثبات حقانیت دولت تشیع را بکند، در آن قرن این سنت را آورده به این صورت اختراع کرده برای این‌که مثلاً ماهیت تشیع را به تصویر و تجسم بکشاند. هم برای خود مردم ایران، هم برای غیر مردم ایران. و چون مبدأ بروز و ظهور این قضیه و این سنت [را] به زمان صفویه تعبیر می‌کردیم، با آن خصوصیات می‌گفتیم خب حالا جهان تغییر کرده است دیگر، و ما امروز اگر بخواهیم نشان بدهیم واقعیت کربلا و عاشورا [را]، باید این فرم را به هم بزنیم، این شکل را به هم بزنیم. یک شکل جدیدی اختراع کنیم.»7
آن‌چه امروز هزاران نفر را بر آن می‌دارد تا از اقصا نقاط ایران و جهان، بر گرد مزار شهدا و قتل‌گاه آنان گرد آیند، در حقیقت پاس‌داشت حرکت شهدا در زنده نگه‌داشتن شعاير الاهی و عزاداری‌های سنتی است. امروز زايران کوی شهدا، هم‌آن‌گونه بر سینه می‌زنند و هم‌آن‌گونه گریه می‌کنند که شهدا بر سینه زدند و گریستند و این یعنی استمراری که برای برخی، نه تحمل‌آور است و نه باورپذیر؛ از این‌رو به جای هم‌راهی با این قافله‌ي فرهنگی و تأسی به ره‌بر انقلاب در این حرکت، درست مانند برخی در زمان جنگ، زبان به نقد و انتقاد می‌گشایند، غافل از این‌که:
چراغی را که ایزد برفروزد
هر آن‌کس پف کند ریش‌ش بسوزد

منزل چهارم
از هم‌آن آغاز نهضت، مبارزه با عاشورای امام آغاز و با پیروزی انقلاب و خصوصاً در مقطع دفاع مقدس، مبارزه‌ي معاندان و مخالفان وارد عرصه‌ای نوین شد که متأسفانه برخی از دوستان انقلاب هم ناخواسته آب به آسیاب دشمن ریختند. از تلاش برای بازگرداندن عاشورای سوگ توسط جریان‌های واپس‌گرا تا به‌تمسخرگرفتن نمادهای عاشورایی توسط روشن‌فکران غرب‌زده گرفته تا تبلیغ و ترویج نحله‌های نهیلیستی و فرقه‌های درون‌گرا و... همه و همه در برنامه‌ي کاری دشمنان انقلاب و فریب‌خورده‌گان آنان قرار گرفت، با ظهور جریانی به نام اصلاحات، عاشورازدایی و عاشوراستیزی، صبغه‌ای دیگر گرفت. هرکس بر علیه سنت‌های عاشورایی، مظاهر و نمادهای عمود خیمه‌ي انقلاب، سخنی بر زبان می‌راند و گامی برمی‌داشت، فرهیخته و نوگرا نامیده شد و هرکس تزی را برای نابودکردن عصر عاشورای خمینی و یاران‌ش ارايه می‌داد، صاحب اندیشه و خرد. کار به جایی رسید که عاشورای خمینی و نمادهای آن را «پارادایم فنا» و گفت‌وگو با هر قوم و قبیله، حتا یزیدیان زمان را «پارادایم بقا» نامیدند و پذیرش قطع‌نامه را نقطه‌ي عطف(!؟). و این شد که سعید حجاریان، سیاست حرکت اصلاح‌طلبان را چنین ترسیم کرد:
«ما از فرهنگ تسلی به فرهنگ تضحیه رسیدیم. حال این پرسش مهم مطرح است که آیا ما در حال گذار و انتقال به مرحله‌ي جدیدی هستیم و گفت‌مان تضحیه دوباره در حال تحول است و ما مجدداً فرهنگ عاشورا را بازسازی می‌کنیم... در قضیه‌ي جنگ، ما به هم‌اين‌جا رسیدیم و پذیرش قطع‌نامه‌ي 598 به نظر من، یک نقطه‌ي عطف(!) جدی است. ما فرهنگ اربعین را شروع می‌کنیم که در این فرهنگ، حفظ نظام اصل است و دیدگاه‌های معتقد به بقا و توسعه‌ي نظام رشد می‌شد و گسترش می‌یابد و از پارادایم فنا دوباره به پارادایم بقا می‌رسیم...»
زیرسؤال‌بردن عاشورای خمینی و پاک‌کردن نمادهای کربلای ایران از در و دیوار، که از دوران سازنده‌گی آغاز شده بود، جای خود را به قلم‌به‌مزدانی در دوره‌ي‌ اصلاحات داد که در قالب رمان و شعر و نقاشی، یک گام جلوتر آمده و نه تنها به تحریف تاریخ پرداختند و چنان وانمود کردند که اصلاً در این سرزمین، نه عاشورایی به وقوع پیوسته، نه سرزمینی به نام کربلای ایران وجود دارد؛ بل‌که چون حرمله هرچه تیر در ترکش داشتند، به سمت خیمه‌گاه خمینی و یاران به‌خون‌خفته‌اش پرتاب کردند تا شاید «یاحسین»ی از نای کسی برنخیزد؛ چراکه موجودیت خود را در گرو نفی و نابودی خیمه‌گاه به‌خون‌خفته‌گان خمینی می‌دیدند. از منظر آنان، اگر تخت‌جمشید می‌خواهد سر بلند کند، باید گنبد امام‌زاده‌گان و مزار شهدا و قتل‌گاه شلمچه از یاد برود و اگر گفت‌مان ملی‌گرایی می‌خواهد غلبه کند، باید منکر هویت کربلایی و گفت‌مان عاشورایی امام و یاران امام شد و از هم‌اين‌جا بود وقتی بر آن شدند تا سال نو را در تخت‌جمشید جشن گیرند، ره‌بر فرزانه‌ي انقلاب به شلمچه، به قتل‌گاه یاران خمینی رفت تا نقطه‌ي کانونی انقلاب و مبدأ تاریخی نهضت را نشان و احیا کند و با دستور برای ساختن «یادمان»، این جمله‌ي امام راحل را تحقق بخشد که فرمود: «هم‌اين تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دل‌سوخته‌گان و دارالشفای آزاده‌گان خواهد بود.»
آن روز و درست در هنگامه‌ي نبرد مظلومانه‌ي یاران امام با همه‌ي دنیای زر و زور و تزویر، برخی بر آن شدند تا با منکرشدن ارتباط عاشورای حسین(ع) با عاشورای خمینی(ره) و حتا شهیدندانستن شهدای کربلای ایران، روح حماسه و شجاعت و ایثار را در کالبد جوانان این سرزمین بمیرانند و امروز درست در هنگامه‌ي عربده‌کشی‌های آمریکای جهان‌خوار و اعضای ناتو و حمله‌ي نظامی به ایران، برخی نیز منکر رابطه‌ي معنوی جوانان با اسطوره‌های حماسه و شجاعت و ایثار می‌شوند تا شاید... . دخیل جوانان بر ضریح شهیدان، استمداد جوان امروز از کانون حماسه‌ها و ایثارها و تأسی به آنان در دفاع از مکتب و این خاک سراسر نور است؛ چیزی که خوش‌آیند برخی نبوده و نیست.

منزل پنج‌م
تفکر «یا همه یا هیچ» هرگز تفکری اسلامی نبوده و نیست؛ تفکری که تأثیرپذیران مکاتب غیراسلامی با نگاه آرمان‌گرایانه‌ي محض خود در عرصه‌ي عمل، هم‌واره نه خود یک گام به جلو گذاشته و نه با قلم و سخن و غوغاسالاری خود به دیگری اجازه داده و یا می‌دهند که گامی رو به جلو برداشته و یا بردارند. تاریخ انقلاب، گواه این است که آنانی که با تأثیرپذیری از مکتب اخلاقی کانت و اندیشه‌های ایده‌آلیستی او، هر رفتار اخلاقی را زمانی دارای ارزش اخلاقی می‌پندارند که حتا شايبه‌ي دخیل‌بودن احساسات در آن نباشد و تا جایی پیش می‌روند که محبت مادر در شیردادن فرزند را نیز فاقد ارزش قلم‌داد می‌کنند، از مسیر انقلاب و امام جدا شده و یا جدا خواهند شد. از یاد نبریم، زمانی این تفکر که تا امام‌زمان(عج) ظهور نکند و جامعه نتواند 313 مصلح را در رکاب امام‌زمان(ع) قرار دهد، دست‌آویز کسانی شد که نه‌تنها هرگز پا در وادی مبارزه با رژیم ننهادند، بلکه توجیه‌گر حاکمیت طاغوت بر سرزمین ایران شدند. از یاد نبریم تفکر ایده‌آلیستی، یکی از انگیزه‌های رویارویی مهدی هاشمی و باند او در مقابل نظام شد تا جایی که خود او اعتراف می‌کند: «ما خودمان را در برج عاج می‌دیدیم و جدای از فعل و انفعالات اجتماعی و شرایط عینی و آن‌چه در جامعه می‌گذرد، به عنوان یک واقعیت و این‌که باید این واقعیات را به مرور زمان و تدریجی با یک هدایت مستمری رشد بکند و تبدیل بشود به یک‌سری حقایق ارزنده، منهای این پارامتر، ما می‌آمدیم یک سری ایده‌آل‌های ذهنی را نصب‌العین قرار می‌دادیم و آن موتور محرک و انگیزه‌ي خودمان را صرفاً هم‌آن ایده‌آل‌های ذهنی قرار می‌دادیم، بدون این‌که این واقعیات را ببینیم و شرایط عینی جامعه را بشناسیم.»9
هیچ‌کس منکر این امر نبوده و نیست که هیچ حرکتی بی‌نقص نبوده و نیست، اما بزرگ‌نمایی و سیاه‌نمایی و دیدن نیمه‌ي خالی لیوان و انکار دست‌آوردها و بر طبل مخالفت نواختن، بیان‌گر خروج از دایره‌ي انصاف و مروت کسانی است که در مسیر نقد، حتا از سیاه‌نمایی نمادهای دینی، چون «ضریح» هم ابا نمی‌کنند. بی‌شک اگر گزینش نیروهای اعزامی به جبهه‌ي جنگ و مدیریت جنگ در ایام دفاع‌مقدس، به افراد آرمان‌گرایی که بدون دیدن واقعیات موجود، به تحلیل و نقد می‌پرداختند، سپرده می‌شد، کسی حق ورود به عرصه‌ي کارزار را نداشت و معلوم نبود حماسه‌ي دفاع مقدس چه‌گونه رقم می‌خورد.
امروز ضریح شهدای شلمچه و طلايیه و چزابه، جوان امروز را خطاب می‌کند که من نیز مانند تو بودم و تو هم می‌توانی مانند من باشی. اگر آرمان‌گرایی خود را براساس واقعیت‌های موجود جهت‌دهی و کوله‌پشتی‌ات را پُر از اراده و ایمان کنی، هرگز درجا نمی‌زنی.

منزل شش‌م
هیچ‌کس منکر این نیست که امام و یاران‌ش، در مقطعی به‌پا خواستند که مکاتب دست‌سازِ بشر، با اعلام پایان حاکمیت خداوند بر زمین، خود به جای خدا نشستند، قانون وضع کردند و چه‌گونه بودن و چه‌گونه زیستن و حتا چه‌گونه مردن را تعریف کردند. امام و یاران‌ش در برابر شرک نوین و چهره‌های نوین نمرودها و فرعون‌ها و ابوسفیان‌ها ایستاده‌گی کردند و خدای حقیقی را فریاد زدند و در راستای اعتلای کلمه الله از همه‌ي هستی خود گذشتند. اگر سنت خداوند این‌گونه بوده است که مؤمنان بر مزار موحدانی چون اصحاب کهف که در برابر مشرکان ایستاده و برای درامان‌ماندن از تیغ آنان به گوشه‌ي عزلت پناه برده بودند، معبد و مسجدی10 بسازند، به طریق اولی، موحدانی که در برابر شرک نوین با همه‌ي وجود ایستادند و برای اعتلای کلمه‌ي توحید، خون خود را اهدا کردند، ساختن معبد و مسجد سزاوارتر است.
این سنت الاهی است که هرکس در راه خدا گامی بردارد و یا در سرزمینی حماسه‌ای بیافریند، جای پای او و محل حماسه‌آفرینی‌اش در دنیا هم جاودانه بماند. مگر نه این‌که زنی چون هاجر، وقتی در راستای حرکت توحیدی پیامبری الاهی میان صفا و مروه به دنبال آب هروله می‌کند، امروز یادمان‌ش برپاست و تا خدا خدایی می‌کند و تا کعبه‌ي خدا برپاست، جای پای او برجاست و هر حاجی باید جا پای زنی موحد به نام هاجر بگذارد. به راستی کجاست جای پای نمرودها و فرعون‌ها و قیصرها و ابوسفیان‌ها و صدام‌ها و...
مگر نه این است که هم‌اين قدم‌گاه‌ها و هم‌اين سرزمین‌هایی که حماسه‌ي توحید بر روی خلق شده است، سندی گویا بر سنت خداوند است که هرکس برای او و به خاطر او گام بردارد، رد پا و رد خون‌ش برای همیشه ماندگار است. این است راز گنبد شهید مدرس و ضریح مقدس او و راز سخن او در غربت و تنهایی به رضاخان که: «هرجا که تو بمیری قبر تو زباله‌دانی می‌شود و هرجا من بمیرم، قبرم زیارت‌گاه». و این است راز گنبد یادمان شلمچه و طلايیه و هویزه و راز جاودانه‌گی آنانی که در گم‌نامی، مظلومانه و غریبانه جنگیده و جز پیراهنی خاکی از آنان چیزی باقی نماند.
اگر یادمان‌ها و گنبدها و پرچم‌های به اهتزاز درآمده بر مزار شهدا، هیچ معجزه‌ای نداشته باشد ـ که دارد، اگر هیچ بیماری را شفا ندهد ـ که به گفته‌ي امام صدیق شهیدان دارالشفاء است، لااقل یک پیام برای زاير خود دارد و آن این است که هرکس قدمی برای خدا بردارد، خدا در دنیا جاودانه‌گی‌اش را نیز تضمین می‌کند. باز باید بر دستانی که در این مسیر، بر اصحاب کهف به خون خفته‌ي عصر شرک نوین مسجدی بنا می‌کنند، بوسه زد.

منزل هفت‌م
اگر به مزار شهدای اصفهان گذرت خورده باشد، بر روی سنگ مزار شهیدانی چون محمد عشقی، اکبر منصوری، مسعود پاکی این شعر را می‌خوانی:
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره بنه و هیچ مپرس
خود راه، بگویدت که چون باید رفت.
دی‌روز هرکس که می‌خواست هم‌نفس شهیدان شود، پرچم تعبد را فرابام تفکر خود به اهتزاز درمی‌آورد و امروز هرکس که بخواهد شناختی نسبت به شهیدان پیدا کند، باز باید گام نخست خود را متعبدانه بردارد. همه‌ي دعوای انبیا و اولیای الاهی با طاغوتیان زمان و کسانی که منافقانه به نام اصلاح در پی فساد بر روی زمین بودند، بر سر ویژه‌گی نخستین است که از سوی جریان مقابل حق هرگز پذیرفته نشد. ویژه‌گی‌ای که خداوند در ابتدای قرآن کریم به عنوان کلید ورود به حقایق وحیانی و شرط نخست هدایت از سوی قرآن آن را می‌خواند.
بسم‌الله الرحمن الرحیم، الم، ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین، الذین یؤمنون بالغیب...
ایمان به غیب و باورمندی به اینکه ماورای این عالم ماده، عالمی است و ملايک و شهیدان با حضورشان به اذن خداوند در عالم هستی می‌توانند نقش‌آفرینی کنند، تنها مدالی است پرافتخار که بر سینه‌ي مؤمنان می‌درخشد و آنان را در مسیر شاه‌راه هدایت قرآنی قرار می‌دهد. شاید هیچ فسادی بر روی زمین چون شبهه‌واردکردن و ایجاد تشکیک در باورهای اعتقادی مردم نباشد که موجب خروج بشر از «صراط مستقیم» می‌گردد. حکایت آنانی که با چرتکه‌ي عقل دکارتی همه‌چیز را محاسبه می‌کنند و مزار امامان و امام‌زاده‌گان و شهدا و سرزمین‌های مقدس را چون قطعه‌های دیگر زمین می‌نگرند، حکایت هم‌آنانی است که به غیب اعتقاد ندارند و هرگز حاضر به پانهادن «در ره» نبوده و نیستند؛ از این‌رو چون خود از برکات و نورانیت این اماکن بی‌نصیب‌اند، دیگران را نیز به بی‌نصیبی از آن متهم می‌کنند و چون خود از چراغِ «عقلِ نوری» محروم‌اند و در جهل مرکب غوطه‌ورند، زايران این حریم‌ها را «عوام» می‌پندارند و چون ابزار شناخت آنان، تنها عقل جزيی‌نگر، معامله‌گر و محاسبه‌گر است و باورمند به تفکیک تعقل از تعبد هستند، گمان می‌کنند هر رفتار متعبدانه جدای از دایره‌ي تعقل است و هرکس تن به عقل معامله‌گر نمی‌دهد، عوام است. اگر این گریزپایان از معابد و مساجد و زیارت‌گاه‌ها و مزار شهدا، لحظه‌ای خود را به نسیم معنوی این اماکن می‌سپردند و یا حتا به خواندن سنگ قبری اکتفا می‌کردند و با دیدن شعری چون «تو پای به ره بنه و هیچ مپرس»، «خود راه بگویدت که چه‌گونه باید رفت» آن‌گاه نشانه پشت سر نشانه، آنان را به سوی هدایت سوق می‌داد.
کسی که هنوز در بی‌راهه‌ي خودشیفته‌گی و جاده‌ي خاکیِ خرد خاکی می‌لولد و با انکار غیب و پذیرش تعبد، پای‌ش به شاه‌راه «صراط» باز نشده است، باید منکر نشانه‌هایی شود که مزار امامان و امام‌زاده‌گان و قبور شهدا، فراروی مؤمنان قرار می‌دهند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه‌ي نامحرم زد.
پي‌نوشت‌ها:
1. ترجمه‌ي اعتقادات. علامه مجلسی. ص4.
2. ترجمه‌ي اعتقادات. علامه مجلسی. ص 78.
3. صحیفه‌ي نور. ج 8. ص 8.
4. صحیفه‌ي نور. ج 1. ص 258.
5. روحاني، سيدحميد. نهضت امام‌خمیني. دفتر اول. ص 397.
6. صحیفه‌ي نور. ج 17. ص 60.
7. بن‌بست؛ اعترافات مهدي هاشمی. ج اول: ریشه‌های انحراف. ص 144.
8. اندیشه‌ي عاشورا، (مجموعه مصاحبه‌ها). دفتر دوم. کنگره‌ي بین‌المللی امام‌خمینی(ره) و فرهنگ عاشورا. ص 246-247. 9. بن‌بست؛ اعترافات مهدي هاشمی. ج اول: ریشه‌های انحراف. ص 185. 10. ابنوا علیهم بنیانا ربهم اعلم بهم قال الذین غلبوا علی أمرهم لنتخذن علیهم مسجدا. (کهف: 21) * [اين مطلب در حقيقت اولين پاسخ و عكس‌العمل «ستاد راهيان نور» است به مقاله‌ي «دخيل بر ضريح عوام» (هابيل شماره‌ي قبل) كه در نشريه‌ي «امتداد» (ارگان اردوهاي راهيان نور) شماره‌ي 32 و البته بدون ذكر نام نشريه‌ي هابيل و مقاله‌ي مربوطه! منتشر شده است. جهت تنوير افكار مخاطبان و قضاوت خواننده‌گان عزيز اين مطلب را عيناً از نشريه‌ي مذكور در اين‌جا نقل مي‌كنيم. توضيح ضروري آن‌كه به جهت رعايت امانت، جز اصلاح پاره‌اي اغلاط املايي و اعمال رسم‌الخط نشريه، هيچ تغييري در متن و فرم اين مطلب داده نشده و برخي اشكالات از جمله فقدان «منزل سوم» در سير مباحث متوجه متن اصلي است.]


جامعه‌ي‌جنگ‌شناسي
به بهانه‌ي مقاله‌ي «شخم در مزرعه»، هابيل شماره‌ي 9
علي‌ خواجه
هنوز حلاوت انقلاب بر جان منقلبان، سیر ننشسته بود که لشگری از سوی آنان که بعدها کسانی یزیدیان زمان‌شان خواند، به سوی‌شان گسیل شد. و جنگ آغاز شد. اشجع الناس به میدان آمدند تا ثابت کنند این را خوب دریافته‌اند که «یبتلی المرء علی قدر حبه»1 و چه نیکو پاسخ این محبت خدای‌شان را که بر آنان روی نهاده بود در جبهه‌ها می‌دادند.
هشت‌سال گذشت. می‌گفت «راه قدس از کربلا می‌گذرد»2. فریاد می‌زد که «تا اسلام هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم»3. سر را بالا می‌گرفت و می‌گفت «اسرائیل باید از روی کره‌ی زمین محو شود»4. و ما می‌دانستیم که جز این منظورش نیست که شمايید که باید محوش کنید! هرکس به بهانه‌ای از صفحه‌ی خاکی خویش بال بر افلاک می‌گشود که ناگهان امام همه، ناگزیر به نوشیدن جام زهری شد که قطع‌نامه‌اش خواندند و قطع‌نامه‌ي زمین به آسمان امضا شد. اما هم‌چنان می‌گفت که تا اسلام هست، مبارزه هست... ولی ما رفتیم تا «زنده‌گی» کنیم و جام زهر را بیش‌تر بر حلقوم‌ش ریختیم.
و خداوند رحمتی گسترانید و جنگ را تحفه‌ای برای همه‌ي نسل‌های انقلاب نهاد؛ تا چه کسی چه‌گونه از این باغ بر گیرد. و این راز هم‌آن جمله‌ای بود که «تا اسلام هست مبارزه...» این‌را پیش‌تر کسی از هم‌اين قوم درباره‌ي جنگی دیگر گفته بود که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا5. اصلاً هم‌اين بود. هم‌اين تفکر که انقلابی به پا کرد و جنگی به راه انداخت. چندان که بهت الذی کفر6. امام شیرینی این الگو را از آن حماسه دریافته بود که آن را پدرانه برای ما نیز خواست. اما ما بودیم که کفران کردیم... که لئن کفرتم ان عذابی لشدید...7.
این را ما خوب نفهمیدیم و جنگ، عروسک تاریخ انقلاب‌مان شد تا کودکانه با آن بازی(!) کنیم. از قشنگی‌های‌ش بگويیم و آن را بدان‌گونه که خود می‌خواهیم تخیل کنیم. جنگ بهانه‌ای برای گریستن جامانده‌گان از قافله‌ي شهدا شد و خلاصه چندان‌که آن سخن خمینی را هیچ‌کس نفهمیده باشد به جنگی که می‌خواست الگوی نسل‌ها باشد به تمامیت، تمامی دادیم و وارد مرحله‌ی موهوم بعد از جنگ(!) شدیم. آن‌هم چه بعدی؟ نه الگوسازی و حماسه‌سرایی، بل اسطوره‌سازی و مدیحه‌سرایی! تا بدان‌جا که جدی‌ترین سوآلی که نسل بعدمان با آن روبه‌رو شد در حالت منصفانه‌اش این بود که چرا باید امروز دربار‌ه‌ي جنگ حرف زد؟ تازه اگر از طرح شبهات‌ش بگذریم. نسل سوم با آن روایت اسطوره‌ای، جنگ را شناخت که شد آن‌چه می‌بینیم. آن‌ها که با این روایت جنگ را زنده پنداشتند و خود را راهی اردوهای آبی و خاکی و مانورها و کذا و کذا کردند که فبها. اما آنان‌که نتوانستند بفهمند این‌ها را و تعدادشان کم هم نبود هر روز این سوآل‌شان که «چرا جنگ» بی‌جواب‌تر می‌ماند. شما روشن‌فکرزده‌های سوسول چه می‌فهمید شهادت را؟ کجا ارزش جنگ را می‌توانید بفهمید؟ مدافعان ناموس شما بودند این شهیدان. جنگ عرصه‌ي پرواز کبوتران عاشق جبهه‌ها بود و شهیدان عارفان واصل این میدان... . اما این نسل سوم بی‌چاره واقعاً نمی‌فهمید که چرا باید «هنوز» هم شهدا را تا این حد به عنوان مدافع ناموس ارج بنهد؟ نمی‌توانست بفهمد امروز که جنگی نیست! (تا اسلام هست...) برای چه باید از شهدا برای عارف واصل‌شدن الگو بگیرد...؟!
هابیلیان نیز به‌عنوان هم‌اين سنخ از نسل سومی‌ها شاید با اندکی کم و زیاد هم‌اين گله را از راویان دفاع‌مقدس می‌كنند از «زبان رسمی شعر» برای جنگ و مداحی شعرگونه‌ی گریاننده‌ی راویان، خرده می‌گیرند و از «پیروزی نگاه عاشقانه بر دید عاقلانه» به جنگ سخن به میان می‌آورند. روایت جنگ را متعلق به «دفاع مقدس دولتی» می‌دانند و معتقدند «این گفت‌مان هنوز هم تحریض مردم برای اعزام داوطلبانه به جبهه است و دغدغه‌ي متولیان آن خالی‌ماندن جبهه از نیرو؛ که این یعنی تحریف». از گفت‌مان دفاع‌مقدس دولتی این‌گونه انتقاد می‌کند که او دارد «هست‌هایی را نادیده می‌گیرد برای ترویج هست‌هایی دیگر...».
درست است و حقیقتاً درد است این‌ها که می‌گوید و از آن می‌نالد. این‌ها را آقامحسن‌حسام ما در «شخم در مزرعه» نوشت؛ و چیزهای دیگر که با آن‌ها هم کار داریم. هنوز آن‌قدرها نیستم که بخواهم انتقاد کنم یا خط درست و غلطی بر صفحه‌های هابیل بکشم؛ اما ...
... و خداوند رحمتی گسترانید و جنگ را تحفه‌ای برای همه‌ي نسل‌های انقلاب نهاد؛ اما جنگ را تمام کردند با این حرف‌ها. با این‌که خمینی عزیز گفته بود که «تا اسلام هست و تا مبارزه هست ما هستیم»! جنگ امروز کجاست؟ همت و آوینی و زین‌الدین و چمران و دیگران اگر امروز بودند چه می‌کردند؟ [این‌ها سوآل‌های من از شما نیست که می‌دانم فهمیده‌اید.] اگر خدا بود چه می‌کرد؟ یعنی کار خدایی امروز کدام است؟ کار خدا ـ به قول سیدرئوف موسوی ـ با کار برای خدا فرقی مهم دارد: همت می‌توانست معلم باشد و برای خدا کار کند، چمران و باکری هم می‌توانستند دانش‌جویان مخلصی برای خدا باشند؛ ولی کار خدا این بود که به جبهه بروند و شهید شوند. آیا جنگ امروز برای همه‌مان جا افتاده است و می‌دانیم که صف خودی و دشمن کجاست و اسلحه‌مان چیست و چه‌طور کار می‌کند؟ در جبهه‌ی علمی و فکری و فرهنگی که به حسب اتفاق یا آگاهانه در آن افتاده‌ایم، می‌دانیم چه باید بکنیم؟ جنگ هشت‌ساله این‌گونه تحفه است برای‌مان؛ که نگذاریم سختی جنگ امروز، ما را به پرت‌گاه غفلت ببرد. که ما را چنان با فرزندان خمینی و مردان جنگ نزدیک کند که شهدای مخلص این جنگ «بتوانیم» بشویم. این سختی که می‌گویم، اصلاً چیز ساده‌ای نیست! جنگ امروز ما از چند جهت از جنگ دی‌روز آن‌ها سخت‌تر است. چندان‌که آن‌ها جنگ را ملموس و دشمن را رودررو می‌دیدند، ما درک واضحی از جبهه‌مان نداریم؛ اصلاً این‌طور نیست که بتوانی به‌راحتی ولیّ علمی‌ات را معین کنی یا به اندیشه‌ای متمسک شوی؛ این تازه از صف خودی‌ها. صف دشمن را هم نمی‌شود به‌راحتی تشخیص داد. یعنی این‌که به کجا باید حمله کنی؟ و روی‌کردت باید اصلاحی باشد یا انقلابی؟ و هم‌اين‌طور تا آخر. در این شرایط تنها یا حداقل به‌ترین راه برای لمس چنین جنگی، قرابت با دفاع مقدس است و تطبیق مشترکات این جنگ است با جنگ دی‌روز. البته نمی‌توان برای همه‌ی مردم این را انتظار داشت، اما لااقل برای رزمنده‌گان خط مقدم آن ـ که ما باشیم ـ می‌توان سراغی از آن گرفت. حال، این‌که بگوییم «چه، گلوله‌ي سرب داغ وقتی به بدن هر بشری اصابت کند می‌درد و پاره می‌کند؛ خواه بشر مؤمن باشد، خواه کافر»8. و حتا این‌که «مهاجرت جنگ‌زده‌گان به دیگر شهرهای کشور در حال نبرد آثار و تبعاتی دارد، خواه سپاه آن کشور در جبهه‌ي حق باشد خواه در جبهه‌ي باطل»9؛ و هدف‌مان جداکردن جنگ از آن ساحت ساخته‌گی مقدس باشد، به‌زیرکشیدن این الگوست در ذهن کسانی که هنوز نتوانسته‌اند به این نعمت به چشم یک الگو بنگرند. آن‌گونه که «باید» مقدس نشده است که بخواهیم آن را تقدس‌زدایی کنیم. هنوز جنگ ما تمام نشده است که بخواهیم بعدِ آن را یا حواشی‌اش را تحلیل کنیم. که بخواهیم آن را مانند بازار تهران و زلزله‌ي بم در قالب‌های علوم اجتماعی بریزیم. درست است که تقدسی که به جنگ داده شده، در اغلب موارد ناکاراست. اما این نگاه، سوزاندن تر و خشک است در یک آتش. آتشی که شعله‌های آن معلوم نیست دامن کدام‌یک از ابعاد دیگر جنگ را نیز بگیرد. ابعادی که ممکن است در صورت سوختن‌شان ضربه‌های سختی به ما وارد آید. آن تقدس يا برکتی ـ که شاید زیاد هم وجود نداشته باشد ـ و موجب حرکت و باروری ما «به وسیله‌ي» جنگ می‌شود هم فدا می‌شود.
از طرفی دیگر جنگ را اگر می‌خواهیم بشناسیم و آن را «علمی» بررسی کنیم ـ که بسیار هم لازم است ـ بگذارید با نامی دیگر باشد. البته با محتوای متناسب با هم‌آن نام، متفاوت. به جای این‌که بخواهیم جنگ را در درون جامعه‌ای بزرگ‌تر ببینیم و برای مطالعه‌اش روی‌کرد علوم اجتماعی را «در معنای علمی‌اش که محقق است و هویت دارد و روش با چارچوب معنایی خاص و نه مجموعه‌ای معرفت‌های پراکنده و خودساخته»10 استخدام کنیم، که خود می‌دانی، «اقتضائاتی دارد و هزینه‌هایی»11 و البته محدودیت‌هایی؛ بگذار به گونه‌ای دیگر بنگریم. جنگ را می‌توان به‌تنهایی جامعه‌ای دانست در کنار جامعه‌ای بزرگ‌تر. می‌توان به‌جای رصد روابط جنگ با جامعه‌ي اطراف‌ش به کشف روابط و ضوابط خود «جامعه‌ی جنگ» پرداخت.
مهدی(ع) ما می‌آید. و جهان را مهدی‌ آباد می‌کند. نظام می‌پراکند. علم می‌گسترد. شهر می‌سازد. و تمدنی به تمامه الاهی بنیان می‌نهد و ره‌بری‌اش می‌کند. و ما همه ـ در زنده‌گی‌مان جز با امید به برداشتن قدمی در جهت تحقق این تمدن ایمانی مهدی و جامعه الاهی ولیّ خدا، دلیلی برای مبارزه که خمینی می‌گفت نداریم. حتا شاید علتی برای زیستن‌مان نتوانیم بیاوریم.
اگر ره‌بر ما امروز علم دینی از ما می‌خواهد به پشتوانه‌ي تفکر آن‌روزی است. اگر تهذیب می‌خواهد برای آماده‌گی در کار برای آن آرمان است؛ آن جهان؛ آن جامعه. جامعه‌ای که در آن هدف خداست؛ ولیّ خدا بر دل‌ها حکومت می‌کند و هیچ‌چیز بالاتر از نظر او نیست. همه با هم برادرند و به یک‌چیز می‌اندیشند. هرچند در آن بداندیشان و بدسیرتانی هم باشند، اما شیب جامعه و حرکت سیل مردم به سمت خداست و«گناه‌کار در آن احساس راحتی نمی‌کند»12 و باید برخلاف جهت آب شنا کند. چیزی برعکس جامعه‌ي لعنت‌شده‌ای که ما در آن‌ایم و «مؤمن در آن با تقیه روزگار می گذراند»13...
جنگ، صورت تقلیل‌یافته‌ای از آن جامعه نیست؟ جامعه‌ای که در آن هدف خدای، جل اسمه، بود؛ ولیّ زمان بر دل‌ها حکومت می‌کرد و هیچ‌چیز را بالاتر از نظر او نمی‌دانستند؛ همه با هم برادر بودند و به یک‌چیز می‌اندیشیدند. هرچند در آن کسانی هم بودند که بتوان با آن‌ها «زمستان 62» و «عقرب» نوشت یا «اخراجی‌ها» ساخت. اما این‌ها در اقلیت بودند و شیب جامعه به سمت خدا بود و حرکت سیل رزمنده‌گان به گونه‌ای بود که گناه‌کار در آن احساس راحتی نمی‌کرد؛ تنها بود و منزوی؛ و باید برخلاف جهت آب شنا می‌کرد. چیزی برعکس جامعه‌ي لعنت‌شده‌ای که آن روز در جهان بود و امروز در ایران نیز هست و «مؤمن در آن با تقیه زنده‌گی می‌کند»...
و خداوند رحمتی گسترانید و جنگ را تحفه‌ای برای همه‌ي نسل‌های انقلاب نهاد تا چه کسی چه‌گونه از این باغ بر گیرد.
امروز شاید سهم ما از جنگ این باشد. با نگاه به جامعه‌ي جنگ که در کلیت خود جامعه‌ای الاهی بود و کشف روابط و ضوابط و مناسباتی که باعث می‌شد جامعه‌ای آن‌گونه پدید آید، شاید بتوان آرمانی که بر شمع وجود مهدی(ع) می‌خواهد استوار باشد را به‌تر ساخت. جنگ، این‌گونه نیز می‌تواند الگو باشد. جنگ به‌مثابه‌ی یک جامعه. که نوع نگاه ما را به جنگ عوض می‌کند. مهاجرین و انصار جنگ، امروز به «درد» جبهه‌ي انقلاب نمی‌خورد. ما سلاح نداریم در این جبهه، و جنگ نه با این نگاه‌های جامعه‌شناسانه ی صرف و نه با آن نظرگاه‌های مقدس‌مآبانه‌ی بی‌هدف، برای ما سلاح دشمن‌فکنی نخواهد بود. البته که توفیق دارد، اما این‌همه‌ی آن‌چه می‌توان از جنگ دریافت، نیست. جامعه‌ی جنگ حول ایمان بود. ایمانی متفاوت از ایمانی که آلمان‌ها به ره‌بری هیتلر داشتند. ایمان به خدایی دیگر که هردو قبول داریم والاتر از همه‌ی خدایان دیگر است. کشف این‌که چه قواعدِ معنوی و دینی‌ای جنگ را الاهی می‌ساخت کار ماست. این کشف، یک «شناختن» است و آن جنگ، یک «جامعه». اما ترکیب این دو با هم، «جامعه‌شناسی جنگ» پدید نمی‌آورد چه این‌که این عبارت معنایی دیگر دارد که اصلاً با آن‌چه مراد ما در این‌جاست نمی‌خواند. قواعد الاهی جنگ را با دست‌گاه ماتریالیستی علوم اجتماعی نمی‌شود فهمید. انتظار خود را باید از جنگ فراتر از این ببریم. باید به گونه‌ای متفاوت‌تر از یک واقعه‌ی تاریخی در ایران و انقلاب، یا جنگی در کنار جنگ‌های دیگر جهان به دفاع مقدس‌مان بنگریم. الهام‌گرفتن از جنگ، و چنین سوآلی از دفاع‌مقدس، هم نیازمند مطالعه و تحقیق و تحلیل فراوان است و هم عنایت. این را می‌توان با یک نام دیگر خواند. مثلاً «جامعه‌ي‌جنگ‌شناسی». و توضیح واضحات است که قبل از آن بتوانیم جنگ را به‌مثابه‌ي یک جامعه[ی الاهی] ببینیم و بدانیم که برای چه آن را این‌گونه می‌بینیم.
پس شد دو مفهوم:
یکی تقدس‌سازی «مجدد» برای جنگ به عنوان یک واقعیت زنده و درحال وقوع و نه تمام‌شده و اسطوره‌ای؛ البته در جبهه‌ای با ابعاد متفاوت. و دیگری جامعه‌ی‌جنگ‌شناسی، با نگاه به جنگ به‌مثابه‌ی یک جامعه‌ي الاهی.
جنگ ما این قابلیت را دارد؛ تا چه کسی چه‌گونه از این باغ بر گیرد.
پی‌نوشت‌ها:
1- امام‌باقر(ع): انسان به اندازه‌ی محبت‌ش امتحان می‌گردد. (بحارالانوار/68)
2- امام‌خمینی
3- امام‌خمینی
4- امام‌خمینی
5- امام‌صادق(ع): همه‌ي روزها عاشورا و همه‌ي زمين‌ها کربلاست.
6- قرآن کریم. (بقره: 258)
7- قرآن كريم. (ابراهيم: 7)
8- مظاهري، محسن حسام. «شخم در مزرعه». هابیل. شماره‌ي 9 معکوس.
9- هم‌آن.
10- هم‌آن.
11- هم‌آن.
12- مقام معظم ره‌بری: جامعه‌ی دینی جامعه‌ای است که در آن گناه‌کار احساس راحتی نکند. (سخن‌رانی در دانش‌گاه امام‌صادق)
13- امام‌علی(ع): وای بر جامعه‌ای که در آن مؤمن با تقیه زنده‌گی کند.
***

دل دوستان را شكستن روا نيست
نرگس وكيلي

به نظر می‌رسد سرمقاله‌ی آخرین شماره [شماره‌ي 8]؛ قدری برخی از دوستان را رنجانده است. تا آن‌جا که نگران انحراف فکری آقای مظاهری شده‌اند! مرا نه شناختی آن‌چنان از سردبیر است و نه از تفکرات دقیق آن دوستان منتقد. اما حرف‌هاشان شنیدنی‌ست. لااقل دیگر «حرفی برای نشنیدن» نیست. ناراحت‌اند از پیش‌فرض‌هایی که من سعی می‌کردم لااقل پیش‌فرض گرفته‌شدن‌شان را بقبولانم. مثل این‌که خواننده‌گان نشریه، خود بچه‌های مؤمن‌اند به اصطلاح مرسوم و یا این‌که خود دوست‌دار اهل‌بیت‌اند. اما نقد آنانی که من شنیدم و ساعتی هم با هم به بحث گذراندیم، این بود که بی‌انصافی فراوان‌ست و حتا مغالطه هم! اصرار بر آن‌که شما با کنارهم‌گذاشتن قمه‌زنی و دست به ضریح کشیدن این دو را یکی دانسته‌اید و تمام مثال‌های دیگرتان نیز با چنین تحلیلی مردود یا لااقل دچار انحراف دانسته می‌شد. یا اعتراض به این‌که چرا ارض مقدس بودن جبهه را جزو اقدامات دولتی گذاشته‌اید و گوییا می‌گفتند این‌چنین انکار کرده‌اید ارض مقدس بودن‌ش را. و البته از انصاف نباید گذشت که دوستان منتقد خود با دین‌داری عوامانه سخت درگیر بودند و در ناپسندی‌ش با شما هم‌عقیده. اما می‌گفتند همه‌چیز را به یک چوب رانده‌اید. می‌گفتند هر عملِ به‌جای‌ش خوبی را چون لمس ضریح و بستن دخیل و اعتقاد به وجود اجنه و... بگیرید دیگر خودتان؛ این قبیل را به کل منکر شده‌اید و یا لااقل ناخواسته این فکر را ترویج می‌کنید. درحالی‌که این‌ها در‌صورتی‌که جای دین‌داری را بگیرند و بشوند تمام دین مردم غلط‌اند وگرنه که در جای‌شان درست‌اند.
در کل حرف‌م از انتقال این نقد این بود که مواظب بچه‌های کمی تا قسمتی هم‌راه با خودتان هم باشید! دل دوستان را شکستن، زیاد روا نیست. نمی‌دانم که استدلالی برای دفاع دارید یا نه. (هرچند من خود برداشت‌های آن رفقای عزیز را ندارم.) اما مواظب باشید دچار بدسلیقه‌گی نشوید و زیاد از کنار پیش‌فرض‌های‌تان نگذرید و یا با اشارتی کوچک هم که شده، آن‌ها را از پیش‌فرضیت ناگفته‌بودن دربیاورید. آخر می‌دانید؛ کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.