نویسنده‌ي «انقلابی»
محمود قلي‌پور
mahmood.gholipoor@gmail.com

رضا امیرخانی از معدود نویسنده‌گانی است که برخلاف بسیاری از هم‌نسلان‌ش دغدغه‌های مشترک بسیاری با حاکمیت دارد. اما برعکس نویسنده‌گان هم‌نسل‌ش و به‌هر دلیل جزو معدود منتقدان سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی نظام است. اگرچه امیرخانی آرمان‌شهرش را در انقلاب هم نیافته، اما هم‌چنان به‌ترین بستر برای طرح اهداف و آرزوهای‌ش، جمهوری اسلامی است.
داستان‌هاش واگویه‌هایی از سرخورده‌گی‌های یک نسل است. جنگی که پایاني متفاوت با هدف ترسیم‌شده داشت، اقتصاد بیماری که هیچ‌یک از برنامه‌های اولیه‌ي انقلاب را اجرا نکرد و آدم‌های مغمومی که با حکومتی متفاوت مواجه شده‌اند، شاکله‌ي فضاهای داستانی اوست. و شاید محکم‌ترین دلیل برای نویسنده‌شدن رضا امیرخانی هم‌اين تجربه‌ها و سرخورده‌گی‌هاست. تجربه‌های ملموسی که بیش‌تر متولدین دهه‌ي چهل آن‌ها را از نزدیک دیده و لمس کرده‌اند. هرچند امیرخانی متولد این دهه نیست، اما خصلت‌های رفتاری و آرمانی این دهه را در خود دارد. برای افرادی شبیه امیرخانیِ نویسنده، نه انقلاب تمام شده و نه جنگ. اما هم‌اين انقلاب و جنگ او را از جریان غالب روشن‌فکری ادبیات جدا می‌کند. به عبارت دیگر امیرخانی در بررسی رفتارشناسانه‌ي نسل داستان‌نویسی اخیر در زمره‌ي نویسنده‌‌گان اين نسل قرار نمی‌گیرد. نویسنده‌ي جوان کاملاً مستقل با نگاهی ایدئولوژيک خود را از هم‌نسلان‌ش متمایز کرده. و این هم‌آن چیزی است که در این مجال کوتاه به آن می‌پردازیم.
داستان‌نویسان جدا از بستر اجتماع نیستند و با نگاه دقیق‌تر می‌توان حرکت موازی و هم‌جهت هر دو قشر؛ خواص و عوام، را در رفتارهای گوناگون اجتماعی دید. جامعه‌ای که جنگ متعلق به اوست و انقلاب‌شان، هنر توده‌ي هم‌اين اجتماع است و هم‌اين عوام، بارها و بارها با حضور در پای صندوق‌ها نماینده‌گان خود را از بین خودشان انتخاب کرده‌اند، این حق را دارند که خود را مالک انقلاب و جنگ بدانند که جز این هم نیست. از سوی دیگر تعداد کل نویسنده‌گانی که در جنگ حاضر بودند زیاد نیستند. ـ با این پیش‌فرض که همه‌ي جنگ‌نویسان ما آن زمان هم نویسنده بودند ـ. نمی‌خواهم برای انقلاب و جنگ مالکی انتخاب کنم. اما اگر قرار باشد هنرمند هر اتفاق را به هم‌آن شکلی که عوام می‌بینند، ببیند چه باید نوشت و یا گفت. رضا امیرخانی در بسیاری از کتاب‌هاش تصاویری تکراری ارايه می‌دهد که جذابیت تصویری خاصی ندارد. آن‌چه باعث شد این جملات را بگویم شخصیت‌های داستانی کتاب‌های امیرخانی است. بیش‌تر قهرمانان داستان‌های امیرخانی افراد خاص، با دشمنان زیاد، طردشده از جامعه و مستعد برای فرار هستند. اوج این قهرمان‌پروری هم در «ارمیا» دیده می‌شود. ارمیا گرایش‌هايی دارد که در نگاهی متافیزیکی می‌توان او را شیفته و مجذوب در ولایت دانست و در نگاهی این‌جهانی او را عاشق‌پسری دانست. جنگ تمام می‌شود و او از دانش‌گاه مانده و از اجتماع رانده شده است. و الی آخر. برای امیرخانی جذابیت بصری و سوبژکتیو در درجه‌ي دوم اهمیت قرار دارد. و داستان برای‌ش صرفاً مدیومی است برای بیان آرا و نظرات‌ش. نویسنده‌ای مبلغ و درعین‌حال مهجور. سوژه‌هایی که امیرخانی دست‌مایه‌ي داستان‌هاش قرار می‌دهد از انقلاب شروع می‌شود و به جنگ می‌رسد و در تمام این چرخش‌ها به نقد اجتماعی طبقه‌های مختلف می‌پردازد و داستان‌هاش وقتی تمام می‌شود که شخصیت‌های کاملاً سیاه و سفید داستان در وضعیت متغیری از آغاز قرار گرفته‌اند. این خود نشانه‌ي بیان سمبلیک و هدف‌مند اوست. چراکه داستان‌هاش حرف‌ها و عقده‌های اوست. در این نگاه، او نمی‌خواهد چیز جدیدی را نشان‌مان بدهد و خبر از فاجعه‌ای بدهد که به گوش‌مان نرسیده. بل‌که هم‌آن اتفاق تکراری را در سونات‌های مختلف می‌شکافد و خود را در مرز روشن‌فکری و سنت رایج اجتماع قرار می‌دهد.
بحث این نیست که جنگ و انقلاب انحصاراً متعلق به توده‌ي مردم است و یا نویسنده‌گان باید نگاه واژگونی به روی‌دادهای عظیم اجتماعی داشته باشند؛ بل‌که انتظار می‌رود حادثه‌ای به بزرگی جنگ و انقلاب دریچه‌ای جدید را برای مخاطب باز کند. امیرخانی هرچند تأثیری که از جنگ می‌پذیرد متفاوت از رزمنده و دنباله‌روان عام نیست، اما تک‌خصلتی دارد که او را از هردو متمایز می‌کند. شجاعت و صراحت قلم‌ش كم‌نظیر و مثال‌زدنی است. یک رزمنده‌ي ساده می‌جنگد تا اهداف ره‌بر و مرادش را محقق کند. اما یک هنرمند هدفی وسیع‌تر را نشانه می‌گیرد. او دوست دارد تجربه کند و ببیند و همه‌چیز را لمس کند تا وظیفه‌ي بزرگ‌تری را انجام دهد. انتقال اهداف و بزرگ‌نمایی یک حادثه به جامعه و افزایش سطح روشن‌فکری برعهده‌ي هنرمند است. این‌که امیرخانی توانسته به روشن‌گری هنری بال و پر ببخشد سوآلی است که نه جوابی دارد و نه به نظر برای او محلی از اعراب. شجاعت او همه‌چیز را به سمتی پیش می‌برد که می‌خواهد. این‌جاست که نبايد یادمان برود ما درباره‌ي نویسنده‌ای مبلغ صحبت می‌کنیم. مبلغ به معنای هم‌گام با دولت.
هنرمندان زیادی به جنگ رفتند. رضا امیرخانی مسیری متفاوت از دیگران انتخاب کرده. حسن مرتضائیان آبکنار به هر دلیلی به جنبه‌ای از این جنگ پرداخت که در آن جوانی در جوانی دیگر مسخ می‌شود و فضای سیال دوستی را با مسخ نشان داد. مجید قیصری در «باغ تلو» و خیلی از داستان‌های دیگرش به موقعیت‌های خاص و حسرت‌های به‌جامانده از جنگ می‌پردازد و جنگ را موقعیتی رقت‌انگیز و ویران‌گر نشان می‌دهد. اما امیرخانی در «ازبه»، «ارمیا» و «ناصر ارمنی» نگاهی شگفت‌انگیز دارد. او جنگ را امتدادی عرفانی از انقلاب می‌داند. همه‌چیز ویران می‌شود، اما در این ویرانی به کمال می‌رسد. کوتاه نمی‌آید و خلاصه این‌که از نگاه شخصیت‌های داستان‌های رضا امیرخانی آن کسی که قرار است به کمال برسد با «تشتک زمزم» هم به کمال می‌رسد. امیرخانی نقد تندی علیه مسايل جاری دارد که آن را با فلش‌بک به گذشته‌ي دراماتیک ایران بیان می‌کند. هشیاری او و سرانجام شجاعت‌ش آن‌جا هویدا می‌شود که تراژدی‌های داستانی او در دوران بحران اتفاق می‌افتد. و شاید به هم‌اين دلیل به او نقد وارد می‌شود که چشم بصیر جامعه‌ي هم‌گام با حاکمیت است. ترفندی که البته عده‌ای دیگر از نویسنده‌گان کشور بسیار خام و دم‌دستی از آن استفاده کرده‌اند و می‌کنند.
در داستان‌های امیرخانی نگاه به عوام مثبت نيست. رمان‌ها و داستان‌هاش جایی برای عوام ندارد و عزلت سرانجام محتوم شخصیت‌ها‌ش است. جایی که همه یک حرف می‌زنند، حرف مرتضا مشکات حرف نهایی و غایی امیرخانی است. اما چیزی که امیرخانی را مهجور می‌گذارد این است که رضا امیرخانی فراموش کرده که انقلاب و جنگی که از آن حرف می‌زند حرکتی جمعی و مردمی است و نگاه فردی و ایندیویژیوالیسم جایی در آن ندارد. اگر تمام نویسندگان امروز از جنگ می‌هراسند و با فاصله از آن داستان می‌نویسند، امیرخانی بی‌ترس خود را به متن ماجرا می‌زند و انتقادهای سنگین‌ش را راهی جنگ و متغییرین وضع می‌کند. متغیریني که حالا جایی در حاکمیت ندارند.
در کل می‌توان گفت کسانی یک نسل ادبی را تشکیل می‌دهند که به لحاظ فرمی و روایی تحت یک پارادایم فکری باشند و جریان‌ساز باشند، اما او با نوشتن چندین کتاب نشان داد که نه به لحاظ فرمی دنباله‌رو کسی است و نه گوش‌ش بده‌کار حرف‌های جریان روشن‌فکری. امیرخانی در خروج از مسیر غالب نسل اخیر داستان‌نویسی آن‌قدر مصمم است که رسم‌الخط خود را هم متفاوت از دیگران انتخاب می‌کند. و دومین ویژگی بارز خود را به این صورت اعلام می‌دارد. اعتراض و عصیان.
سخن آخر این‌که امیرخانی و گروه نویسندگان دیگر حال حاضر در یک قیاس مع‌الفارق مرا یاد هالیوود و جریان مستقل سینمای آمریکا می‌اندازند. جریانی که خواه ناخواه به سمت تجاری‌شدن می‌رود. تلاشی امیرخانی هرچند موفقیت‌هایی در ایران کسب کرده، اما ناکارآمدی خود را از محدودبودن فضا و رنگ داستان‌هاش در حوزه‌ي جهانی به هم‌راه دارد. می‌توان گفت که به عنوان یک متفاوت‌نویس هنوز نتوانسته جریان فکری خاصی را در بین خوانندگان و نویسندگان القا کند. اما کتاب‌های حجیم‌ش می‌تواند در سال‌های آینده‌، مردی با نگاهی موازی حاکمیت را نشان نسل‌های آینده بدهد. یادمان نرود که در بررسی مکتوبات امیرخانی نباید از «نشت نشا» و «داستان سیستان» گذشت. دو اثری که هیچ نشانی از انقلابي‌بودن، شجاعت و اعتراض در داستان‌نویسی‌ش را با خود ندارد.